برای برگشت به شهر و دیار ، اینبار از مسیری غیر همیشگی رفتیم یعنی به جای اینکه از سمت کاشان و اردستان و ... بریم رفتیم به سمت محلات تا از خمین و گلپایگان و خوانسار و همچنین اصفهان هم بهره ای ببریم... بسیار سفر خاطره انگیز و جذابی شد ... که اگه فراموشی بهم دست نده سعی میکنم قسمت های جذابشو بنویسم!

آبگوشت غذای لذیذی بود!

 اما محلات که معروف به شهر گُله و مردمش کلاً تو کار پروش گل هستند ، چنارهای  قدیمی زیادی داشت  که از کنارشون جوی پر آبی در جریان بود خلاصه اینکه اوضاع مناسب خوردن نهار بود جاتون خالی رفتیم به سرچشمه که یک مکان تفریحی کنار آب بود و  یک دیزی اساسی خوردیم .

در حین خوردن دو جفت زوج جوون آمدند داخل رستوران نشستند روی تخت کنار ما.

 

ديزيدامادها رفتنند که سفارش غذا بدن اما وقتی فهمیدند که اینجا از پلو خبری نیست اصرار و خواهش که بریم یکجای دیگه که مثل آدم پلو بخوریم.... یه نیم ساعت با عروسها بحث راه انداخته بودند که این دیزی و کباب اخه و اووخه ... جالب این بود که خانمها پایه بودند که همینجا یکچیزی بخورند ولی  عاقبت راضی شدند و رفتند ، خوب ما داشتیم  تو دل خودمون بهشون می خندیدیم و تاسف می خوردیم که یک خانواده دیگه اومدند مرد خانواده همچین هیکل و از این داش مشتی ها بود گفتیم الان اینها میشینند یک دیزی مشتی میخورند پدر خانواده به همراه پسرش رفتند که سفارش غذا بدن که یکباره پسره شروع کرد به نق و نوق سر و صدا .

 اصرار که بریم من پلو میخوام پُ ُُُُ ُلُُُ ُ ُ  ! و پا شد رفت . من گفتم الانه که پدر ، پسر را سیلی جانانه حواله کنه اما خوب چیز دیگه ای شد .

پدرِ هیکل دست پاچه سریع تسلیم بچه جغله شد وهمه اهل عیال را از تخت بلند کرد و پا شدند رفتند . رفتند تا جایی که پلو بخورند....