هنرمند
روز اول همایش خانه اولین سخنران هوشنگ مرادی کرمانی بود که برای من شنیدن داستانهایش از زبانخودش و واکاوی ذهنی فضاهای داستانهایش جالب بود ... به همین منظور داستانی از آخرین کتابش "پلو خورش" نوشتم به نام هنرمند که زیباست...
نقاشی بود به نام "آذین". آذین نقاش باشی سلطان بود عکسهای سلطان را در حالت ها و رخت های جوراجور نقاشی می کرد ، منظره های زیبا از کوه ها و دشت های سرسبز ، آبشارهای بلند و جنگلهای انبوه و پرندگان و گربه های ملوس و زنان چاق می کشید و دل سلطان را شاد می کرد.سلطان هم او را عزیز می داشت و با دادن انعام و صله های فراوان و پر و پیمان دل نقاش باشی را شاد می کرد.روزگار آذین خوش بود. این بود تا اینکه سلطان را سفری پیش آمد و آذین فراغتی یافت و با خود گفت : «دلم برای روستایم تنگ شده ، چه خوب است که سری به روستای زادگاهم بزنم و مادر و خویشاوندانم را ببینم.»القصه ، نقاش باشی پس از سالها به روستایش رفت. مادرش و مردم روستا و حال و کارشان را دید و با نقاشی های فراوان به دربار بازگشت . تابلوهایش را به در و دیوار قصر آویخت .سلطان که از سفر آمد نقاشی ها را دید...

قضیه از این قرار بود که من و صادق و احسان رفته بودیم همایش "گفتارهای خانه" که فرهنگستان هنر و مركز رويدايدهاي معماري ايران برگزار میکردند بعد حین سخنرانی موبایلم زنگ زد ، رفتم بیرون که جواب بدم دیدم دارند با یک بچه مصاحبه میکنند من کنجکاو شدم ببینم تو این همایش بسیار .... واقعاً داره چی از این بچه میپرسه ... خلاصه یک کم وایسادم نگاه کردم ، چیزی دستگیرم نشد رفتم بیرون یک چرخی زدم و برگشتم که دیدم من هم برای مصاحبه کنندگان ایجاد کنجکاوی کردم ! گفتند بیا یک مصاحبه ۵ دقیقه ای باهات میکنیم خیلی ساده و خودمونی ! سر و وضع و تیپ که بسیار تا بسیار افتضاح بود ! و نه اینکه من خیلی آدم سخنور و جسور و پررویی ... هستم به هر چیزی متوسل شدم تا خودمو از این مهلکه نجات بدم ! ولی فایده نداشت خلاصه ۱،۲،۳ گفت و شروع کرد به پرسیدن:

در این وبلاگ اعضای اتاق 288 سابق خوابگاه شهید بهشتی، قلم فرسایی می کنند.