این هفته خواب شیرین صبح جمعه رو بی خیال شدیم و در طی یک اقدام دلیرانه رفتیم توچال ! البته بدلیل تداوم بسیار زیاد برنامه کوهنوردی ، من یک مقدار کم آوردم که به بهانه تشنگی از احسان خواستم که یکجا بنشینیم چایی بخوریم!
نزدیکی های ایستگاه 2 بودیم که احسان یکباره یاد خاطرات کودکیش افتاد و اسرار می کرد که بزنیم به دل دره که آخر من تسلیم شدم ازونجا راهو کج کردیم رفتیم پایین. بالاخره احساس جدا شدن از شهر و حضور در طبیعت به ما دست داد.نبود آدمیزاد ، صدای آب ، پرواز کبکها و...
دنبال کردن رودخونه دیدن یک آبشار را به همراه داشت. همونجا هم بساط صبحونه برپا شد ؛ حالی بردیم ... جای شما خالی.



