فکر
کنم الان یکسالی هست که این وبلاگ راه افتاده و چه زود به آخر خط رسیدیم...
بعد از دو سال باید از هم جداشیم ...به ما خوابگاه ندادند ... البته هنوز این امید وجود داره که تا ۲۸ تیر مقاومت کنیم چونکه تحویل پروژه داریم... و بعد از اون هم دیگه خدا کریمه ... البته نشد میریم خونه اتفاق خاصی نمی افته!
فعلاْ ....

شاید به خاطر همین از خوابگاه محروم شدیم...!



فقط خودمون می دونیم کجاییم...
+عکس مال فردای انتخاباته ... البته آقای برادر... شب قبل پیش بینی بسیار جالبی کردند و نتیجه انتخابات رو لو دادند! و فرمودند که فردا تو خیابون نریم که کتک می خورید....اما رفتیم و دیدیم و عبرت گرفتیم و... می گیریم.
تا روشن شدن حقیقت فعلاْ سکوت......

بعد از سالها خداحافظی از ورزش ، +سلمان و مالک و +صابر و من به صورت ناگهانی تصمیم گرفتیم که بریم فوتبال ... رفتیم کنار زمین چمن (مصنوعی) نشستیم گفتیم ما هم یک تیمیم البته دو تیم داخل زمین به راحتی ما رو پذیرفتند ... اما داخل زمین یک آزمون روانی سنگین حداقل برای من بود . اصلا نمی تونستم با توپ ارتباط برقرار کنم یاد عموی سوبا افتادم (توپ دوست ماست)! غریزه فوتبال در من کشته شده بود و عین این شُلینگ ها تا توپ بهم میرسید میزدم زیرش یا پاس کشکی می دادم توی دروازه هم که رفتم اوضاع بهتر از این نبود اصلاْ نمی تونستم توپو با دست بگیرم(البته این مورد سابقه داره)خلاصه فشار سنگین روانی رو تحمل می کردم اینکه بچه های دور زمین دارند الان به من به عنوان یک .. نگاه می کنند .
البته مشکل من یکی تنها نبود تیم کلا نفس نداشت (امان از رفیق بد)...به هم نمی تونستیم دو تا پاس درست بدیم... اصلا روی دروازه شوت نمی کردیم و خلاصه اینکه همه بازی ها رو گلهای بسیار زیبا و مفت خوردیم و باختیم ...
ولی بازی به بازی بهتر می شدیم تا اینکه در بازی آخر جو گیر شدیم گفتیم باید این بازی رو ببریم .
حالا دیگه سلمان قیچی میزد وسط بازی(که دستش فکر کنم داغون شد)، بچه های پاس کاری های بارسلونایی می کردند، جانفشانی میکردم و تکل های خشن میزدم (که البته زانوم هم دهنش سرویس شد)و بالاخره ما بردیم سه بر دو .
در آخر به عنوان یک تجربه چمن مصنوعی از آسفالت هم بدتره! جو گیر نشید عین موکته...
+ سلمان و مالک از اعضای اتاق ۲۸۶ هستند ( هم بالکن )
+ صابر هم اتاق امین هست که امین کرمونی هست و هم دانشگاهی سابق و الان.
... بعضی از عادت های ایرانیان نیز با عادت های دیگرشان در تضاد است . برای نمونه ، عادت دارند که مدام نام خدا را به زبان می آورند ، و خداوند را مظهر تمام کمالات می دانند ، اما هر وقت که می خواهند از کسی بد بگویند، می گویند : (( خدا او را لعنت کند! ))... ایرانیان در هر فرصتی، در کوچه، در خیابان، بارها می گویند : ((الله اکبر))، یا می گویند : ((خدای توانا _ خدای دانا_ خدای مهربان _ خدای روزی رسان)) و از خداوند می خواهند که به آنها یاری کند و آنها را ببخشد، و هر کاری را با نام خدا شروع می کنند . و حتی پیش از آن که به کاری دست بزنند، می گویند: (( ان شاءالله )) و شما وقتی می بینید کسی مدام نام خدا را به زبان می آورد، به این نتیجه می رسید که باید آدم خوب و با تقوا و خداپرستی باشد، اما در همین حال می بینید که آن شخص به هر کسی فحش می دهد و رکیک ترین کلمات رابه زبان می آورد، می بینید که این اشخاص، در هر موقعیت و مقامی که باشند، مدام با فحش دادن و نفرین کردن دهان خود را آلوده می کنند، و از هر قسمت بدن خود بی پروا نام می برند و آن را حواله زن و خواهر و خویشاوندان طرف دعوای خود می کنند. و آن بی چاره ها یعنی زن و خواهر و خویشاوندان، که در این میان کاره ای نیستند، و به هیچ کسی بدی نکرده اند، بدترین فحش ها را نصیب خود می سازند. و ما می شنویم که در هنگام دعوا و درگیری، بدترین اتهامات را به زن و بچه طرف خود نسبت می دهند و برای آنها بد ترین عقوبت ها را آرزو می کنند. و سرانجام وقتی دو طرف بد ترین فحش های عالم را نثار همدیگر کردند و چنته آنها خالی شد، آخرین حربه لفظی را به کار می برند و به طرف خود می گویند: (( لا مذهب! بت پرست! جهود! )) یا می گویند: (( سگ مسیحی ها از تو باشرف تر است! ))